بانوی من 

می باری و من 
تن در بعض 
با لحظه ها تصادم می کنم 

ببارم 
در مدارای با دلم 
مجنونم !

 

 

 

نوشته : بی سوت در ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠


 

بانوی من

 

گفتی روزی که نبودم با باران بگو

و من...

 

کاش آن تک درخت سبز هم هوای تو نداشت

وقتی گریه هایم امان تو را می خواهد

 

و من 

سالهاست گم گشته تو 

و

صدای یک قطره  بارانم !

 

 

نوشته : بی سوت در ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧


 

بانوی من


دریاهایم غمگین موجند

و

موج هایم بهانه هجوم

من و دریا

چه بدبختیم

وقتی هوای تو داریم !




 

نوشته : بی سوت در ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤


 

بانوی من 


هر چیزی قابل تغییر است 

 اما

همه چیز ، تغییر نخواهد کرد  

بعضی برای بودنیم

بعضی برای نبودن !


و من

تغییر نکرده ترین متغیر  عاشقانه ام !

با خارهای نبودنت  

 که

فقط مال توست ! 

 

 

نوشته : بی سوت در ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢


 

بانوی من


می خواستم بگویم

لعنت بر هر چه

تو را چشم در راهم !

اما

هنوز بوی ماه می دهم !

هنوز بوی بانویم !


روایتی دیگر

عطر باران را ماه گرفته بود

و

مرد

در ستایش ماه و بانو

قطره بارانی

کف دست

به سمت باد می دوید


باد را بپرس

از کدام پرتگاه افتادم

که بهشت بوی ماه می دهد

و

ماه ، بوی بانویم ؟

 


نوشته : بی سوت در ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦


 

بانوی من

 

غمگین ترین مرد که باشی

فقط تو خواهی بود

و

خیابان !

زمانی بلند

و

لحظه هایی بارانی !

 

نوشته : بی سوت در ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧


 

بانوی من 


گُم ات کرده ام

نه در گریه های نیایش گونه ابر بارانی  

نه در هیاهوی غریب لحظه های شادمانی

نه در نوازش و باران

نه در لطافت و نیاز

نه در رنگ های عاشقان دریایی  

کدام آبی ؟ 

کدام تو ؟ 

کجاست جان خدا  

کجا عشق 

و 

پیدایی ؟

 

 


 

نوشته : بی سوت در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤


 

 

بانوی من

 

خیسم از قصه

افسانه روزها  و رودها

زیبا پری  

بانوی آبها  !

 

 

 

 

 

نگاه کن

همان باران است

دستان مادر بزرگ !

و

من

تشنه عشق

و

نوازش موهایم !

 

 

 

 

نوشته : بی سوت در ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱


 

بانوی من

 

زن دل به امانت داده بود

مرد ، روح به دل  سپرده

زمانی دور 

و

زمزمه ای آرام !

 

زمانی گذشته است

تفاوت همین بود

روح ها ابدی اند

و

دلها ... !

 

دل من  

کاش باورت بود

تا خدا  وفادارم !

 

 

 

نوشته : بی سوت در ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢


 

بانوی من

 

مرد چون

قرمز کوچولوی تنگ

پرید و مرد

 

و

 

دخترک

با همان ،  بافته موهای زیبا

با همان ،  چشمان آبی رویا

هنوز می ترسید

 

باقی دوست

که در پی زندگی

ماهی مرده در دست

می گفت :

اشکال از تنگ بود

مشکل از جلوه ها !

 


نوشته : بی سوت در ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤