بانوی من
می باری و من
تن در بعض
با لحظه ها تصادم می کنم
ببارم
در مدارای با دلم
مجنونم !
بانوی من
گفتی روزی که نبودم با باران بگو
و من...
کاش آن تک درخت سبز هم هوای تو نداشت
وقتی گریه هایم امان تو را می خواهد
و من
سالهاست گم گشته تو
و
صدای یک قطره بارانم !
بانوی من
دریاهایم غمگین موجند
و
موج هایم بهانه هجوم
من و دریا
چه بدبختیم
وقتی هوای تو داریم !
بانوی من
هر چیزی قابل تغییر است
اما
همه چیز ، تغییر نخواهد کرد
بعضی برای بودنیم
بعضی برای نبودن !
و من
تغییر نکرده ترین متغیر عاشقانه ام !
با خارهای نبودنت
که
فقط مال توست !
بانوی من
می خواستم بگویم
لعنت بر هر چه
تو را چشم در راهم !
اما
هنوز بوی ماه می دهم !
هنوز بوی بانویم !
روایتی دیگر
عطر باران را ماه گرفته بود
و
مرد
در ستایش ماه و بانو
قطره بارانی
کف دست
به سمت باد می دوید
باد را بپرس
از کدام پرتگاه افتادم
که بهشت بوی ماه می دهد
و
ماه ، بوی بانویم ؟
بانوی من
غمگین ترین مرد که باشی
فقط تو خواهی بود
و
خیابان !
زمانی بلند
و
لحظه هایی بارانی !
بانوی من
گُم ات کرده ام
نه در گریه های نیایش گونه ابر بارانی
نه در هیاهوی غریب لحظه های شادمانی
نه در نوازش و باران
نه در لطافت و نیاز
نه در رنگ های عاشقان دریایی
کدام آبی ؟
کدام تو ؟
کجاست جان خدا
کجا عشق
و
پیدایی ؟
بانوی من
خیسم از قصه
افسانه روزها و رودها
زیبا پری
بانوی آبها !
نگاه کن
همان باران است
دستان مادر بزرگ !
و
من
تشنه عشق
و
نوازش موهایم !
بانوی من
زن دل به امانت داده بود
مرد ، روح به دل سپرده
زمانی دور
و
زمزمه ای آرام !
زمانی گذشته است
تفاوت همین بود
روح ها ابدی اند
و
دلها ... !
دل من
کاش باورت بود
تا خدا وفادارم !
بانوی من
مرد چون
قرمز کوچولوی تنگ
پرید و مرد
و
دخترک
با همان ، بافته موهای زیبا
با همان ، چشمان آبی رویا
هنوز می ترسید
باقی دوست
که در پی زندگی
ماهی مرده در دست
می گفت :
اشکال از تنگ بود
مشکل از جلوه ها !
